روزگاری "دو و نیم نفر" قسمتی از دنیای من و این وبلاگ تصویری از این قسمت بود. زمانی که آن روزگار گذشت و دو و نیم نفر هم دیگر وجود نداشت، اینجا هم دیگر بروز نشد.
بعد از بلاک شدن اینجا و این همه وقت که ننوشتم و کم کم خودم هم داشت فراموشم میشد زمانی چنین گوشه ای داشتم، اتفاق آزاردهنده ای که خودشو روی تلخی مداوم این روزهام کشیده، دوباره پای منو به اینجا باز کرد.
هرچند هرگز هیچ دوستی را به خاطر فاصله مکانی از دست ندادم اما تصور ندیدن هرروزه کسی که دیدن هرروزه اش، خوشی ای فراتر از عادت است، اتفاق ساده ای نیست.
امشب که رسیدم ، دخترهایی که چمدان به دست از کنارم میگذشتند را که دیدم، یک آن پا تند کردم که بدوم چمدانم را بردارم و بروم آنجا که نامش خانه است و بمانم تا نمیدانم کی و بخوابم تا نمیدانم کی...
بعد از ساعت ها کار خسته شدم، غروب وقتی توی بارون زدم بیرون سرمای هوا رو تا مغز استخوانم احساس کردم، وقتی زیر بارون موش آبکشیده شدم خیسی بارون رو فهمیدم، بعد از کلی پیاده روی پام درد گرفت، به خوابگاه که رسیدم دلم گرفت، نمره های رباتیک رو که دیدم دلم سوخت، مامانم که زنگ زد ذوق کردم، ...
این همه احساس! اونم بعد از این مدت که نه خستگی می فهمیدم، نه سرما و گرما، نه برف و بارون، نه درد، نه دلتنگی، نه افسوس، نه خوشحالی.
انگار زنده ام هنوز!
هر شب که برمی گردم و به روزی که تمام شده نگاه می کنم بیشتر میبینم که به تمام چیزهایی که دوستشان داشتم یا عادت کرده ام و یا دارم عادت می کنم.
می دانم، عاقبت یک روز صبح که خواب بیدار شدم میبینم که تبدیل به یک سوسک بزرگ زشت شده ام :(
به عکسهای ترم کنکور که نگاه میکنم غصه ام می گیرد.

از بختیاری ماست
شاید
که آنچه می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد.
سلمانی کودکیم
مرا نشناخت
و سرم را تراشید
سرسری ...(*)
اینجا یه غریبه هستم، توی شهری که بزرگ شدم یه مسافر هستم، و توی خونه ای که جزیی از اون بودم یه مهمان ... غصه ناک نشم چکار کنم؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*): عباس کیارستمی
