تبليغاتX
دو و نیم نفر
گاهی که توی وبلاگستان به وبلاگی برمیخورم که ماه هاست بروز نشده و بی توضیح تعطیل شده، کلی وقت ذهنم درگیر می شود که یعنی چه بلایی سر نویسنده اش آمده. هیچ وقت حواسم به "دو و نیم نفر" خودم نبود تا امشب که نمی دانم چطور شد یادم افتاد که من هم چنین جایی داشتم که بی صدا درش تخته شد. آمدم توضیح بدهم برای کسی که احیانا روزی از اینجا رد بشود و احیانا مثل خودم دلش بخواهد بداند نویسنده وبلاگ مرده ست که نمی نویسد یا چیز دیگری.

روزگاری "دو و نیم نفر" قسمتی از دنیای من و این وبلاگ تصویری از این قسمت بود. زمانی که آن روزگار گذشت و دو و نیم نفر هم دیگر وجود نداشت، اینجا هم دیگر بروز نشد.

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 22:30 |
 

بعد از بلاک شدن اینجا و این همه وقت که ننوشتم و کم کم خودم هم داشت فراموشم میشد زمانی چنین گوشه ای داشتم، اتفاق آزاردهنده ای که خودشو روی تلخی مداوم این روزهام کشیده، دوباره پای منو به اینجا باز کرد.

هرچند هرگز هیچ دوستی را به خاطر فاصله مکانی از دست ندادم اما تصور ندیدن هرروزه کسی که دیدن هرروزه اش، خوشی ای فراتر از عادت است، اتفاق ساده ای نیست.

 

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت 23:29 |
خوابگاه را میشود تحمل کرد اما این شبهای آخر سالش را هیچکارش نمیشود کرد...

امشب که رسیدم ، دخترهایی که چمدان به دست از کنارم میگذشتند را که دیدم، یک آن پا تند کردم که بدوم چمدانم را بردارم و بروم آنجا که نامش خانه است و بمانم تا نمیدانم کی و بخوابم تا نمیدانم کی...

 

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 20:36 |
همه چیز توی سرم با سرعت وحشتناکی میچرخه، نمیتونم هیچکدوم رو دنبال کنم. از خود صبح تا حالا نشستم اینجا و دارم عین خر کار می کنم ولی هیچی درست نمیشه! تا حالا اینقدر احساس خنگی نکرده بودم! من اینقدرها هم خنگ نیستم، مشکل کجاست؟! چرا هیچی درست نمیشه؟! بازوی اختاپوس، ایکس ام ال اکسسورتایپ، اچ ار ال، امپریالیست کامپتیتیو الگوریتم، کریپتو آنالیز، پروژه ی ثمین، هات لیست، اینفوتک، تمرین دی ای آی، چشم راستم میسوزه، سرخ شده، بچه ها رفتن خونه، بابا میپرسه نمیای؟ غذای خوابگاه، پیمانکار حیز سلف، دختر اتاق بغلی، چشمات سرخه، میدونم، بزرگراه حکیم از تو پنجره ی سلف، ترافیک تکراری، باید اون تو میبودم، امروز شرکت هم نرفتم، فریاد نامجو توی گوشم، تلفنم توی جیبم خودشو کشت، هوای سرد محوطه، ژاکت و کلاهمو درمیارم، چقدر سرما خوبه، برج میلاد، زشت و مسخره، حالا بک استریت بویز، نمیفهمم چی میگه، اتاق داغه، بالکن، بازم برج میلاد، حالا قدش کوتاهتر میزنه، بازم اتاق، تخت دم در، لب تاپ، بازوی اختاپوس، ایکس ام ال اکسسورتایپ، اچ ار ال، امپریالیست کامپتیتیو الگوریتم، کریپتو آنالیز، پروژه ی ثمین، هات لیست، اینفوتک، تمرین دی ای آی، چشم راستم میسوزه، سرخ شده، ......
+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در پنجشنبه 8 اسفند1387 و ساعت 0:48 |
۱۶ روز، دقیقاً ۱۶ روز است که کار و زندگی ام شده خریدن ناز یک عدد دست اختاپوس تا از خر شیطان نزول فرموده و رخ بنمایند! و ۷ روز، فقط ۷ روز وقت دارم که پس از مرحله ی پیاده نمودن ایشان از خر شیطان، به تربیت این دوست عزیز همت گمارده و چیز یادشان بدهم تا ضمن تکان تکان دادن خود بتوانند در دهان مبارکشان غذا بگذارند گرفتاری شده ایم به خدا!
+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در سه شنبه 6 اسفند1387 و ساعت 15:34 |
 

بعد از ساعت ها کار خسته شدم، غروب وقتی توی بارون زدم بیرون سرمای هوا رو تا مغز استخوانم احساس کردم، وقتی زیر بارون موش آبکشیده شدم خیسی بارون رو فهمیدم، بعد از کلی پیاده روی پام درد گرفت، به خوابگاه که رسیدم دلم گرفت، نمره های رباتیک رو که دیدم دلم سوخت، مامانم که زنگ زد ذوق کردم، ...

این همه احساس! اونم بعد از این مدت که نه خستگی می فهمیدم، نه سرما و گرما، نه برف و بارون، نه درد، نه دلتنگی، نه افسوس، نه خوشحالی.

انگار زنده ام هنوز! 

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت 21:32 |
من چندتایی دست کم آورده ام! کسی هست که دستش را برای یک ماه نخواهد؟ ساعات اضافه ی شما را هم اگر به نرخ دولتی حساب کنید خریداریم.

 هر شب که برمی گردم و به روزی که تمام شده نگاه می کنم بیشتر میبینم که به تمام چیزهایی که دوستشان داشتم یا عادت کرده ام و یا دارم عادت می کنم.

 می دانم، عاقبت یک روز صبح که خواب بیدار شدم میبینم که تبدیل به یک سوسک بزرگ زشت شده ام :(

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در چهارشنبه 16 بهمن1387 و ساعت 22:46 |
یازده بهمن 87 . باورم نمی شه که تقویم درست داره میگه! شهریور گذشته هرگز فکر نمی کردم روزهای این بازه ی تقویم رو ببینم اما دیدم. درست مثل آن همه اتفاق بدی که هرگز فکر نمی کردم پیش بیان اما از شهریور تا آبان یکی یکی هم نه، گله ای روی سرم آوار شدن! اگه تنها بودم حتماً جایی توی یکی از همون روزهای سیاه جا می موندم و تمام می شدم. من خیلی خوشبخت بودم که تنها نبودم. میترا، زهرا، عمو هنری، سحر (به ترتیب حضورشون در محل حادثه!) اگر اینها نبودن همون روزهای اول یا از گرسنگی یا از درماندگی یا از یاس فلسفی تلف میشدم! بعد کم کم زندگی شیرین شد. شرکت، بدترین "من" ممکن رو تحمل کرد و جایی شد که از خستگی و اغتشاش و خوابگاه بهش پناه می بردم و خودمو غرق می کردم توی کار که منو جدا می کرد از همه چی برای مدتی. دانشکده تلخی سختی ها رو شیرین کرد و خدا تصمیم گرفت که با من مهربون باشه. و اونقدر مهربون شد که گاهی حالم از زندگی بدون چلنج و معادله ی بدون مجهول بهم می خوره. اگر لگد زدن و وحشی بازی گاه و بی گاه این دوتا هم اتاقی قشنگ هم نبود که دیگر رسماً می مردم از رفاه!

فکر می کنم اگر همین الان این لب تاپ وامونده رو خاموش نکنم یکی از همین قشنگ ها بلند می شه و لب تاپ و خودم را با هم قورت میده. کامینگ سون...
+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 2:21 |
دو دو تا گاهی می شود سه تا! باز هم یک "یک" ناقابل نمی دانم کجا گم و گور شد و ... همین است که هست.

به عکسهای ترم کنکور که نگاه میکنم غصه ام می گیرد.

...

از بختیاری ماست

                     شاید

که آنچه می خواهیم

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در جمعه 8 شهریور1387 و ساعت 17:20 |
... در زادگاهم

سلمانی کودکیم

مرا نشناخت

و سرم را تراشید

سرسری ...(*)

اینجا یه غریبه هستم، توی شهری که بزرگ شدم یه مسافر هستم، و توی خونه ای که جزیی از اون بودم یه مهمان ... غصه ناک نشم چکار کنم؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*): عباس کیارستمی

+ نوشته شده توسط دو و نیم نفر در جمعه 1 شهریور1387 و ساعت 18:16 |